تبليغاتX
زندگی ساده

زندگی ساده
چیزی شبیه زندگی هر روز از کنار من می گذرد و چقدر تکراریست سهم من از روزهای بلند زندگی


در سکوت این زندگی

زمان چه با شتاب می گذرد

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 11:43 قبل از ظهر توسط سهیلا |


زندگی بوم سفیدیست

زندگی را میتوان رنگی کشید

می توان چون گل زیبای امید

زندگی را رنگ کرد و آبی کشید

......................................

می توان زندگی را دوست داشت

زندگی را خلق کرد

می توان زندگی را رویایی کشید

می توان زندگی کرد و

زندگی را دریایی کشید

..................................

می توان زندگی بود و

از رنگش زندگی را رنگی کشید

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 12:43 بعد از ظهر توسط سهیلا |


چه کسی نخستین واژه را شنیده است؟؟؟
 
نجوای هر کس با خودش

 گره خوردن به  زمان

 وقتی که گم گشته خویشتن خویشی

 همیشه یکی نیست

 در نوسان احساس

زخم خورده قصه های خود می شوی

 و چه تلخ است وقتی

هیچ کس منتظر نیست

تا تو را در آینه ی زمینی ها ببیند

................... 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 6:56 بعد از ظهر توسط سهیلا |


زندگی شاید مریم های زیبایی باشد

که هر روز بر چشم های من گذاشته میشود

تا نگاه دلتنگی هایم را ببندم

و زیباترین جای زندگی را

در آسمان دلم

به دوستت دارم های آبی بدهم

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 0:1 قبل از ظهر توسط سهیلا |


دلتنگی هایت را بنویس

 
روی گلبرگهای گل های بهار

و دستهایت را باز کن

برای به آغوش کشیدن

شکوفه های سرخ و سفید

...............

قاصدک های بهار در راهند
 
به بهار سلام کن

بهار زیباترین نشان زندگیست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 10:57 بعد از ظهر توسط سهیلا |


ای زندگی

 خستگی هایم را به شانه هایت می چسبانم

مرا سراسیمه بیدار نکن

من تو را بایگانی کرده ام

ورق به ورق

تاریخ به تاریخ

بدون شنیدن یک دوستت دارم

 و بدون دیدن آفتاب و بارانی که

 حرفی برای دل ساده ی من داشته باشد

................

باور کن!!!

 با تمام خودم تکثیر شده ام

و تا آخر دنیا فقط  با خودم می روم

این شاهکار نیست؟

من سینه ام را به رگبار بسته ام

شاید که دیگران آرام تر نفس بکشند

..........................

خدای من!!!

 دوباره مرا بیدار نکن

من بر تمام خستگی های زندگیم

 به خواب رفته ام

...............       

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 2:2 بعد از ظهر توسط سهیلا |


 کنار رود زندگی که کوزه دلم شکست

و خرده های قایقم بدون تو به گل نشست

به دست های روزگار که کرد شال غم سرم

خیال می کنم هنوز منم که پشت آن درم

و نقش می کنم تو را فرشته سیاه من

سپید می شود ولی درین میانه ماه من

که طعنه می زند به شعر عجیب ردپای تو

و آه می کشم که حیف خمیده ام به جای تو

رزا(زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 4:43 بعد از ظهر توسط سهیلا |


زندگی با من چرا این گونه تو تا می کنی؟؟؟

یک به یک غم هایِ خود را در دلم جا می کنی

تا که چشمم باز شد دنیا برایم بسته شد...

مرغِ عشقم از پریدن در قفس ها خسته شد

من نمی دانم!!!کجایِ راهِ من بیراه بود؟؟؟

هر که پرسید از دلم گفتم که شب بی ماه بود

فصل هایِ عاشقی را یک به یک از بر شدم

بین پاییز و بهارش ماندم و پر پر شدم

کودکِ چشم مرا دیدی ولی دارش زدی

اشکِ  گُل  بود  و صدا خارش زدی؟؟؟

تا به گوشِ تو رسیدش خنده هایم - بی درنگ

پرت کردی از تمامِ قله هایت ریگ و سنگ

زندگی با من چرا این گونه تو تا می کنی

زندگی من زنده ام - با من مدارا می کنی؟؟؟

رزا(زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 3:25 بعد از ظهر توسط سهیلا |


 کجایی یار قدیمی من؟؟؟

بیا با هم زندگی را گریه کنیم

و از اشکهامان برکه کوچکی بسازیم

بیا تا از این روزمره گی هایی که

فقط واژه نیاز شده

طبلی بی صدا بسازیم

که صدایش را خودمان بشنویم

و دیگران سوال کنند و

ما سر تکان دهیم که

همه را می دانیم

تازه می فهمم که

هنوز هیچ چیزی عوض نشده

و چقدر زندگی شبیه همان زندگیست

بیا یار قدیمی من

بیا تا زندگی را در برکه اشکهامان گم کنیم!!!

و دیگر هیچ وقت دنبالش نگردیم     

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 7:45 بعد از ظهر توسط سهیلا |


گم شده ام در دوردست های خودم

گیج شده ام در باغ دلواپسی هایم

امروز شاخه خشکیده دلم رامی  تکانم

نه بر زمین

بر زمان

تا فرو ریزد

تمام نشانه های من

و بسوزاند دل کم کمک سنگ شدن ها را

از من خبری دارید؟؟؟

دیگر بر نمی گردم

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 0:22 قبل از ظهر توسط سهیلا |


هر روز صدای پای فصلی تازه را  در زندگی خود می شنویم

صدایی که گاه ما را به خود نزدیک و  گاه از خود دور می کند

انقدر نزدیک که پابرهنه به دنبال خود می دویم

و انقدر دور که خانه قدیم خود را  گم می کنیم

ولی افسوس که هر چه پیش می رویم.......

 همه جا از صدای خودمان خالی تر است

شاید روزی بهترین فصل زندگی برای همیشه به خواب رود

و تمام روزهایمان انتهای راه جمعه های خاکستری گردند

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 10:59 بعد از ظهر توسط سهیلا |


با پاهایی خسته

 در پیاده رو زندگی راه میروم

تا آرزوهایم را دانه دانه بر باد دهم

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 12:26 بعد از ظهر توسط سهیلا |


تو دلت نازک بود

و شکنجه کردند

رگ باریک تنت

و منم می دانم

که شکسته باورت

تو

به ریتم واژه های شعر من خوش امدی

حس شیشه عطر رز اورده ای

من تو را می بویم

و مرا می بوسی

من تو را می جویم

و مرا می یابی

و خدا می داند

که چه طعمی دارد

و چه گرمست چنین اغوشی

رنگ دردست چنین دستانی

و چه سخت است اگر ابر دلت می گیرد

و نمی بارد

نکند دخترکم دل تنگش بوی غم هم گیرد

من به خود می بالم که اگر کم دارم

من چنین گل دارم

رزا (زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 7:45 قبل از ظهر توسط سهیلا |


نمی خو اهم که تکراری ترین شعر زمان باشم

 اگر چه سخت تنهایم

 و دلتنگ بهاری در زمستانم

 نمی خواهم نمی خواهم

 که چشمانم تو را بیند دگرباره

 دگرباره دلم لرزد

 و بیچاره د لم

 تنها تو را دارد؟؟؟

زهی باطل خیال خوش

 که یادم رفت شب ها را؟؟؟

 نه یادم هست قلبم اشک خون بارید

 مرور خاطرات بی مسما را

 نمی خو اهم که تکرار گلی باشم در گلدان

 امان از پنجره باران

 نمی خواهم نمی خواهم

 بنوشم  آب از دست پر از خارت

 نمک گیرم کند خاکت دگرباره

 دگرباره شوی خورشید

 زهی باطل خیال خوش

که یادم رفت شب ها را ؟؟؟

 نه یادم هست پایت ماه و سالی رفت

 برو از خاطرات من

 اگرچه سخت تنهایم

 و دلتنگ بهاری در زمستانم

 نمی خواهم که تکراری ترین شعر زمان باشم

رزا(زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 10:1 بعد از ظهر توسط سهیلا |


می نویسم از تو

از خیال دیروز

و عشق امروزم

نکند خوابم من؟

یا سرابی روی اب؟

شاید این ارامش

همه رویا باشد

یا خیالی شیرین

از من و ما باشد

من گمان می کردم

حرفها همه در بیداریست

نکند این تکرار

از سر هوشیاری نیست؟

 

اگر حرفهای دل تو

با دل من بیجا باشد

نکند خوشبختی

یک گوی تو خالیست؟

من کنار دل تو

پشت هر اواز خواب

بیدار خوابیده ام

تا همه هستی من

واژه ای باشد

گواراتر از افتاب ناب

 

می نویسم از تو

از نغمه امروز

و نگاه دیروزم

از انتظار دیروز

و قصه امروزم

نکند این مهربانی

فقط تا خود فردا باشد؟

یا که شاید این تردید

همه بی پایان باشد؟

 

می نویسم از تو

روز و شب

 شب و روز و سال ها

من که می دانم

 این انتهای راه نیست

خود من

با تو همیشه بیدار است

و دل من این لحظه ها را

تا همه ی دنیا

ارام می شمارد

 

چتری از قاصدک ها می سازم

و سایبان  لحظه های بارانی عشقم می کنم

چه کنم که دوست دارم .......

چشمهایت تنها مرا ببیند.........

و ماه نگاهت فقط برای من ستاره بیارد......

باغ خیالم گاه تردیدی پر از اندوه می کارد.....

گاهی در خوابهایم گم می شوی

و دستهایم غریبانه به دنبال تو می گردند.....

و بغضی گلویم را می فشارد که.....

نکند فردا روز قشنگی نباشد؟

مباد فردایی که بی تو باشد...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 8:14 بعد از ظهر توسط سهیلا |


هنوز عطر یاس باغچه زندگیم

بوی سادگی دارد.. ....

ولی بوییده نمی شود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 9:24 بعد از ظهر توسط سهیلا


درکوچه پس کوچه های این شهر متروک

قاب کدام پنجره

مهمان قامت  تو خواهد شد؟؟؟

وقتی که دست هایم

برایت باله می رقصند.

دروغ می گویند

تو هنوز در شعر من

متولد نشده بودی

که دلت مرد.

یک روز تو را

در خواب هایم خواهم بوسید

و فصل فصل خاطره را

به تو خیره خواهم شد. 

نگو بیچاره آدم برفی ها

بیچاره من

که ذوب شدم

در سردترین نگاه زمستانی تو

پشت همان لبخند

که دزد شدند

مردمک های چشم هایت

دست مریزاد ...

چه قدر کلاغ ها بی خبر بودند

دروغ می گویند

تو هنوز در شعر من

متولد نشده بودی

رزا(زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 11:13 قبل از ظهر توسط سهیلا |


قصه ناتمام و زندگی در گذر است

فردا که بیاید همه ی عمر در سفر است

*****************************

من خواب  دیده ام

 خواب یک ستاره کوچک

 خواب یک اسمان ابی

 من خواب دیده ام

خواب یک خواب زمستانی

خواب دور بودن

 از در و دیوار دلم

 تا انتهای خوبی تا مهربانی 

 تا بال بال زدن یک انتظار طولانی

************************

من خواب  دیده ام

خواب من

 از روی شهر زندگی

پرواز کرد

 و مرا برد

 به مهمانی گل سرخ هایی

 که در انجا

جشن عبادت برپا بود

خواب من ساکن شد

 تا بماند انجا

تا که عادت بکند دوری را

 و به بی رنگی شب

روی نقاشی یک شهر شلوغ

ازسر بیم و هراس

رنگ باور بزند

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 2:29 بعد از ظهر توسط سهیلا |


من به اندازه تو

صبر نکردم

اما...

دل تو با دل من جور نبود

و غمم

تاب نداشت

که ببیند هر روز

رنگ تنهایی چشمان تو را

همه ی خاطره ها

پشت آن کاج بلند

(که نوشتی

به همین سرخی رز...

و به عطر گل یخ...

دوستت می دارم

تا ابد های ابد)

دفن شدند

من به اندازه ی شب های

پشیمانی دل

خواب دستان تو را می دیدم

و چه رنجی بردم...

عکس تو ذهن مرا پرکرده

دوستت می دارم

که همه دلخوشی ام بودن توست

و سکوتت که همیشه

پر راز...

و صدای سازت

که مرا عاشق کرد

و نفس های بریده

که پر از حس عطش...

یادت هست؟؟؟

من و تو ساده تر از مردم شهر

جشن دل را بردیم

هدیه ام یک ماه است

آسمان دل تو شب که نداشت؟؟؟

ماه من را به شبم برگردان

دوستت می دارم

رزا(زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 9:26 قبل از ظهر توسط سهیلا |


کمی با من مدارا کن

من از دست خودم خسته م

اگرچه ساکتم اما...

به دنیای تو دل بستم

کمی با من مدارا کن

به یاد لحظه ی تردید

شبیه آن زمانی که

دلم از دیدنت لرزید

کمی با من مدارا کن

من از خاک و - نه!!!- از سنگم

ببین صبرم زبانزد شد

پریده رنگ و دلتنگم

کمی با من مدارا کن

که این وادی پر درد است

و هر که دوستش دارم

نگاهش بی سبب سرد است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:47 قبل از ظهر توسط سهیلا |


من ازین زمزمه ها می ترسم

و از این لحظه ی مبهم

که تو در بارش ـ برف

بی تبسم به غمت می خندی

من شبیه ـ هر روز

که به دنبال دلم می گردم

پشت ـ این پنجره

از هرم ـ نفسهای زمستان مبهوت...

نقش ـ یک کودک را

با عروسک هایش

می کشم...

دلهره ای شیرین است

کاش یک جای ـ طبیعت

باران دل بی رحمی داشت

کاش خورشید کمی غمگین بود

من ازین زمزمه ها می ترسم

و ازین فکر که تو

در همین نزدیکی

نردبانی داری

کاش مهمانی در آن بالاها

روز دیگر باشد

آسمان آبی نیست

جان ـ گل

باور کن

رزا(زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:46 قبل از ظهر توسط سهیلا |


امشب روی برف های سپید در سایه خودم می نشینم

تا غم های یلداییم را به دست تاریکی شب بسپارم

امشب سبدی از انار دانه دانه برایتان می آورم

و تمام ناگفته های دلم را نذر آرزوهای شما می کنم

امشب با راز صدای نی لبک عابر کوچه شریک می شوم

و از فردا تمام ثانیه ها را بیاد عشق تشییع می کنم

امشب چون پاییز شبهایم را به زمستان می سپارم

و قضه ای طولانی از عشق را با تفالی بر حافظ برایتان بازگو می کنم

امشب به انتظار می مانم تا صبح فردا طلوع کند

و من شاید با بوسه های خورشید زیباتر از همیشه از خواب بیدار شوم

امشب هم لبخندم شیرین است هم چشمهایم اشکبار...

امشب هم گم کرده ام هم گم شده ام...

امشب دلم پاییز زردش را به زمستانی سرد می سپارد...

امشب دوست دارم روی برف های سفید بنویسم

اگر دلتان آرام می گیرد به باورهایم بخندید...

امشب نمی دانم چه بنویسم؟؟؟

امشب هم آرامم هم دلتنگ...

امشب انگار یک نفر با من هست که به دلم سنگ می زند

کاش امشب ستاره بودم و یک لحظه بیشتر پیش ماهم می ماندم

کاش امشب دوباره شروع می شدم و از نگاه یخ زده در دلم جا می ماندم

امشب نمی دانم چه بنویسم؟؟؟

امشب پر از بهانه ام...پر از تب...پر از درد

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:45 قبل از ظهر توسط سهیلا |


به سمت رنگین کمانی از سپیده دم برو

با آسمان همه جا همراه شو

رویاهایت را به دنبال خودت بکش

تا انتهای آن اتاق آبی

تا خواب دیدن یک خواب زمستانی

به آنجا برو

به جایی که روبروی خودت بایستی

و ورق بزنی دفتر شعرهایت را

تا بزرگ شدنت تا بزرگی

کنار صداقت و مهربانی

به آنجا برو

که پر از خیال تو اما حقیقت توست

و انقدر در معصومیت خودت بنویس

که روی شگفتی واژه هایت

به دورترهای دور سفر کنی

به آبی های دوستت دارم ها

با تمام ستاره هایی که تا صبح شعر تو

بوی خوب بهشت می دهند

و آنقدر خودت را ادامه بده

تا مفهوم شعرت را زنده کنی

و سطرسطرش را هدیه کنی

به قلب فرداهای زندگی

(تقدیم به زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:44 قبل از ظهر توسط سهیلا |


 
دست من خالی بود

دل من می ترسید

من گمان می کردم

تا همین جا کافی است

همه از عشق سخن می گفتند

زمزمه می کردم

پل که پشت سر من می ریزد...

پس چرا باید رفت؟؟؟

روز و شب غصه من

 ابر بارانی فردا بودش

چتر من باز نشد...

لطف باران که نذاشت

گریه ی تلخ مرا گوش کنند

همه ی دلخوشی ام

چند خطی شعر است

من کمی دلگیرمه

مه ی ادم ها به دلم می خندند

همه سنگی دارند

که نشان می گیرند

قلب یکدیگر را

غیبت من شاید از سر دلتنگی است

جند سالی است که من منتظرم

پشت در جای دو کفشی مانده

زمزمه می کردم

پل که پشت سر من می ریزد...

پس جرا باید رفت؟؟؟رزا(زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:44 قبل از ظهر توسط سهیلا |


دوست دارم

همه جا سرد و ساکت باشد

کز کنم کنج اتاق

دفتر شعرم را

و ورق هایش را

همه را پاره کنم

شاید این آرامش...

یک دروغ مصلحت آمیز است

که دلم با دل تو می گوید

جای لبخند میان لب من خالی بود

و به دنبال کسی می گشتم...

من نمی دانستم

خود من گم شده بود

و همه مردم شهر با دلم جنگیدند

به غنیمت بردند آرزوهایم را

من که ایمان دارم...

به صداقت قسمم می دادی

من به روح عدلی که هزاران سال است

زیر رگبار ریا جان داده

قسمی خواهم خورد...

قبل آن یک پرسش

عشق من را که به خورشید فروخت؟؟؟

رزا(زیباترین گل زندگیم)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:42 قبل از ظهر توسط سهیلا |


برای سلام فردا به هیچکس قولی نده

شاید فردا٬هوا نه آفتاب باشد نه باران

نه تو باشی و نه هیچ راز پنهان

 

یرای نگاه فردا با هیچکس قراری نگذار

شاید فردا٬بدرقه نه نفرین باشد نه دعا

نه خنده های ماسیده و نه عمر تباه

 

قهوه فردا را تلختر از همیشه بنوش

شاید فردا٬نه از گذشته بگوید نه آینده

نه دهانی سوخته و نه فنجانی شکسته

 

برای سلام فردا به هیچکس قولی نده

شاید سرنوشت٬فردا را به یغما برد

و صدایی تو را به جایی دیگر خواند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:40 قبل از ظهر توسط سهیلا |


عجب تلخ است نگاه آخر تو

که می گوید روم من از بر تو

در این وادی همه را نیک دانند؟؟؟

بدی را خوب خوبی بد شمارند

عجب صبری به من دادی تو ای پیچ

نکن هر دم مرا بازیچه هیچ

عجب شادانه رویش را کشیدم

به دستانش گل مریم شنیدم

دل تنگم از آن پس خون نالید

سرش را میان مرده ها دید

عجب مستانه دل بستم به رویا

اسیرم کرد ناز ساز دنیا

عجب تو هم نمی دانی که دانایی گناه است

به گردن جرمهای بی جواب است

عجب خوابیده عشقم با شهامت

به زیر سنگ آرام بی نهایت

عجب رسمی تو داری ای زمونه

نمیگی کار من پس کی تمومه

(به سومین سالمرگ مهربانیهای پدر)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:36 قبل از ظهر توسط سهیلا |


بیا کودک من

با فصل تازه خود

دوباره به خانه برگرد

هرگز جز اشک من

آبی ننوش

و به گهواره برگرد

چهره تو

در آفتاب روشن تر می شود

بیا و با زبانی گویا

به سایه برگرد

افسوس که نامم مادر

و در کف قلبم رودیست

بیا آرام من

دوباره به دریای خود برگرد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:34 قبل از ظهر توسط سهیلا |


 

می خواستم از غصه بگم

از دیو تو قصه بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

می خواستم از پستی بگم

از می و بد مستی بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

می خواستم از ناله بگم

از درد بی چاره بگم

یکی صدا زد دخترکب

سه دیگه غم ها پرک

می خواستم از درس بگم

از مشق و از تر س بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

می خواستم از ننگ بگم

از بودن مرگ بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

زندگی عین شعر تو

شاعرش سرنوشت تو

خرده نگیری تو بهش

کوتاه بلند باشه یا زشت

قافیه و وزن نداره

گاهی هماهنگ می باره

زانوی غم بغل نزن

حرف می و اجل نزن

سپید باشه یا که سیاه

همینه رسمش بی وفا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:29 قبل از ظهر توسط سهیلا |




کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم

ان وقت تمام رویاهایمان خواب می مانند

و تقویم های تاریخ تلختر می شوند

بیا و ببین کتیبه ای از زخم زمان را

بر پیشانی زندگی در این عصر یخ زده

کسی نیست بیا سایه شب را بدزدیم

ان وقت تمام مرزهای بیداری بسته می مانند

و فانوسهای خیال اویخته تر می شوند

بیا و ببین تمثیلی از مرگ را

بر ذهن شب در این تابوت پوسیده

کسی نیست بیا قدمهای سرنوشت را بدزدیم

ان وقت تمام مسافران تقدیر مسخ می مانند

و پسکوچه های انتظار دلگیرتر می شوند

بیا و ببین خاموشی از صدای نی لبکان را

بر لاشه سرنوشت در این ایستگاه غمزده

کسی نیست بیا و نبین اواز حزین درد

در نفس این روزگار مرموز  تلاشی گنگ است

کسی نیست بیا و نبین تابش افتاب گرم

در ظلمت این زمین سرد خروشی بیرنگ  است

(به دغدغه های خودم از زندگی به بهانه تولدم)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 3:27 قبل از ظهر توسط سهیلا |